ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 | 31 |
حاکم ستم پیشه ی حِلّه، مرجان صفیر، صبح احضارش کرده بود، او را به باد فحش و ناسزا گرفت. میانه ی خوبی با شیعیان نداشت و با یک گزارش دروغ، بیگناهان را مجازات می کرد.
بدون بازجویی بر سرش ریختند و چوب و چماق بود که بر بدنش سهمگین فرود می آمد. دندان و بینی و دست و پایش را شکستند. زبانش را بیرون آورده و به سیم های آهنی بستند. بینی او را سوراخ کرده و ریسمانی از مو داخل آن نموده و سر آن را به دست مأمورین دادند تا او را در کوچه های شهر بگردانند. لباسهایش را تکه تکه کرده با بدن نیمه عریان، پیش روی همشهریانش، او را مسخره نمودند.
صدایی زمخت و نتراشیده در هوا پیچید:« جلاد، این مرد را همین ساعت به میدان شهر می بری و در حضور مردم گردنش را می زنی، تا او باشد و خیره سری نکند.»
پیرمردی عصا زنان جلو آمد و با طمأنینه گفت:
«ابوراجح پیرمرد است و آن قدر کتک خورده و مجروح است که خود به خود همین امشب خواهد مرد. امیر چرا در خون او شریک شود؟»
زهرخندی زد و گفت:«بد هم نمی گویی، این تنه لش را هر چه زودتر به خانه اش ببرید... باشد که رفتار امروز ما با او درس عبرتی برای دیگران باشد.»
ـ شب بود و واپسین دقایق زندگی آزاد مردی از قبیله ی نور.
ابوراجح دندانهایش را به هم می فشرد و مویه می کرد.
به زحمت نفس می کشید. چشمهایش بر روی هم رفت. خواب برای او تسکین بود، درمان بود و شاید هم پیوند او با آن دنیا و بریدن از این جهان.
سحر چشم واکرد و تاریکی را از شهر تاراند.
صدای ملکوتی نماز و نیاز، همه را از خواب بیدار کرد. سراسیمه و پریشان به اتاق ابوراجح دویدند. چشم می دید ولی عقل باور نمی کرد. او به تمام قامت ایستاده و نماز می خواند.
بدن سالمِ سالم بود. از زخم های دیروز اثری دیده نمی شد. نماز را که تمام کرد سربرگرداند و به جمع حیران لبخند زد و سلام گویان از جا برخاست. شادابی و طراوت در وجودش موج می زد.
ـ دوره اش کردند:«ابوراجح، باید بگویی چه شده است؟ ما حتی لباسهای سیاهمان را...»
ـ « نیمه شب بود و من در انتظار فرشته ی مرگ، لحظه شماری می کردم. امیدم به خدا قطع نشده بودو مدام خدا خدا می نمودم. انگار کسی به من گفت متوسل شوم. با سوز و گداز آقا را صدا کردم و از او یاری خواستم.
ناگهان دیدم اتاق پر از نور شد. حضرت ولی عصر(عجل ا... تعالی فرجه)را مشاهده نمودم که به اتاق من آمده و دست مبارک خود را به روی من کشیدند. درد و رنج و زخمهایم را فراموش کرده بودم و محو جمال دلارای امام شده بودم.
حضرت فرمودند:«از منزل بیرون برو و برای مخارج عیالت کار کن. خدا تو را شفا عنایت فرموده است.»
خبر شفای ابوراجح دهان به دهان گشت و امیر امر به احضار او داد. وقتی قصه ی ابوراجح را شنید و جسم سالم شاداب او را دید، از ترس به خود لرزید. دستور داد تا از این پس کسی به شیعیان توهین و یا بد رفتاری نکند و نیت کرد از آن پس روی خود را به مقام صاحب الامر(علیه السلام) در حلّه نماید، برخلاف روزهای پیش.(1)
-------------------------------------------------------
پی نوشت:
1ـ نجم الثاقب، ص307؛ منتهی الآمال، ج2، ص533؛ نگاه سبز، ص105
سلام اقا رضا خسته نبا شید ما را فراموش کردید دیگه به ما سر نمی زنیدhttp://seno.blogveb.com/
سلام
شرمنده
یه چند مدته بوی امتحانات راه افتاده
درگیر کارهای دیگه هم هستم
خیلی بتونم وبلاگ رو آپ میکنم میرم!
میام اونجا
باتشکر
.......خدا نگهدار.......