.: دل نوشته ها :.

.: دل نوشته ها :.

ترکیب و مخلوط تمام آنچه در توان برای ارائه داشته ام
.: دل نوشته ها :.

.: دل نوشته ها :.

ترکیب و مخلوط تمام آنچه در توان برای ارائه داشته ام

برات صبح - حاکم ستم پیشه ی حِلّه، مرجان صفیر و شفای ابو راجح

  

      

حاکم ستم پیشه ی حِلّه، مرجان صفیر، صبح احضارش کرده بود، او را به باد فحش و ناسزا گرفت. میانه ی خوبی با شیعیان نداشت و با یک گزارش دروغ، بیگناهان را مجازات می کرد.
بدون بازجویی بر سرش ریختند و چوب و چماق بود که بر بدنش سهمگین فرود می آمد. دندان و بینی و دست و پایش را شکستند. زبانش را بیرون آورده و به سیم های آهنی بستند. بینی او را سوراخ کرده و ریسمانی از مو داخل آن نموده و سر آن را به دست مأمورین دادند تا او را در کوچه های شهر بگردانند. لباسهایش را تکه تکه کرده با بدن نیمه عریان، پیش روی همشهریانش، او را مسخره نمودند.

    

      

صدایی زمخت و نتراشیده در هوا پیچید:« جلاد، این مرد را همین ساعت به میدان شهر می بری و در حضور مردم گردنش را می زنی، تا او باشد و خیره سری نکند.»
پیرمردی عصا زنان جلو آمد و با طمأنینه گفت:
«ابوراجح پیرمرد است و آن قدر کتک خورده و مجروح است که خود به خود همین امشب خواهد مرد. امیر چرا در خون او شریک شود؟»
زهرخندی زد و گفت:«بد هم نمی گویی، این تنه لش را هر چه زودتر به خانه اش ببرید... باشد که رفتار امروز ما با او درس عبرتی برای دیگران باشد.»
ـ شب بود و واپسین دقایق زندگی آزاد مردی از قبیله ی نور.
ابوراجح دندانهایش را به هم می فشرد و مویه می کرد.
به زحمت نفس می کشید. چشمهایش بر روی هم رفت. خواب برای او تسکین بود، درمان بود و شاید هم پیوند او با آن دنیا و بریدن از این جهان.
سحر چشم واکرد و تاریکی را از شهر تاراند.
صدای ملکوتی نماز و نیاز، همه را از خواب بیدار کرد. سراسیمه و پریشان به اتاق ابوراجح دویدند. چشم می دید ولی عقل باور نمی کرد. او به تمام قامت ایستاده و نماز می خواند.
بدن سالمِ سالم بود. از زخم های دیروز اثری دیده نمی شد. نماز را که تمام کرد سربرگرداند و به جمع حیران لبخند زد و سلام گویان از جا برخاست. شادابی و طراوت در وجودش موج می زد.
ـ دوره اش کردند:«ابوراجح، باید بگویی چه شده است؟ ما حتی لباسهای سیاهمان را...»
ـ « نیمه شب بود و من در انتظار فرشته ی مرگ، لحظه شماری می کردم. امیدم به خدا قطع نشده بودو مدام خدا خدا می نمودم. انگار کسی به من گفت متوسل شوم. با سوز و گداز آقا را صدا کردم و از او یاری خواستم.
ناگهان دیدم اتاق پر از نور شد. حضرت ولی عصر(عجل ا... تعالی فرجه)را مشاهده نمودم که به اتاق من آمده و دست مبارک خود را به روی من کشیدند. درد و رنج و زخمهایم را فراموش کرده بودم و محو جمال دلارای امام شده بودم.
حضرت فرمودند:«از منزل بیرون برو و برای مخارج عیالت کار کن. خدا تو را شفا عنایت فرموده است.»
خبر شفای ابوراجح دهان به دهان گشت و امیر امر به احضار او داد. وقتی قصه ی ابوراجح را شنید و جسم سالم شاداب او را دید، از ترس به خود لرزید. دستور داد تا از این پس کسی به شیعیان توهین و یا بد رفتاری نکند و نیت کرد از آن پس روی خود را به مقام صاحب الامر(علیه السلام) در حلّه نماید، برخلاف روزهای پیش.(1)

-------------------------------------------------------
پی نوشت:
1ـ نجم الثاقب، ص307؛ منتهی الآمال، ج2، ص533؛ نگاه سبز، ص105

نظرات 1 + ارسال نظر
صادقیان یکشنبه 15 خرداد 1390 ساعت 19:40 http://seno.blogveb.com/

سلام اقا رضا خسته نبا شید ما را فراموش کردید دیگه به ما سر نمی زنیدhttp://seno.blogveb.com/

سلام
شرمنده
یه چند مدته بوی امتحانات راه افتاده
درگیر کارهای دیگه هم هستم
خیلی بتونم وبلاگ رو آپ میکنم میرم!
میام اونجا

باتشکر
.......خدا نگهدار.......

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد