ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
28 | 29 | 30 | 31 |
در علل الشرایع شیخ صدوق، باب هفتم اینگونه نوشته شده که:
روزی جبرئیل خدمت رسول خدا(ص) نشسته بود. علی(ع) در حالی که نوجوانی بیش نبود، وارد شد. جبرئیل به احترام آن حضرت از جا برخاست. پیامبر اکرم(ص) فرمود: «ای جبرئیل! آیا تو به این نوجوان تعظیم میکنی؟»
جبرئیل عرض کرد: «بله یا رسولالله! این نوجوان معلم من است. در ابتدای خلقت هنگامی که خداوند مرا خلق کرد، با من تکلم نموده و فرمود: تو کیستی و من کیستم؟ من از پاسخ این سؤال باز ماندم. در این هنگام این نوجوان حاضر شد و به من آموخت که بگو:
«تو پروردگار با عظمتی و اسمت زیباست و من بندة ذلیلام و اسمم جبرئیل است» و من از پاسخ این سؤال رهایی یافتم.»
سپس پیامبر(ص) پرسید: «ای جبرئیل! چقدر از عمر تو میگذرد؟ جبرئیل عرض کرد: در ساق عرش ستارهای است که هر سی هزار سال یک بار طلوع میکند و من
تا کنون سی هزار بار آن را دیدهام.»
بزرگتر
پیامبر(ص) فرمود: «ای جبرئیل! اگر آن کوکب را بینی، میشناسی؟» جبرئیل عرض کرد: بله. پیامبر(ص) علی(ع) را فراخواند و عمامه آن حضرت را از جبین مبارکش بلند کرد. در این هنگام جبرئیل آن کوکب را در پیشانی مبارک آن حضرت مشاهده نمود. جبرئیل سوگند یاد کرد و فرمود: یا رسولالله! این همان ستارهای است که تا کنون سی هزار بار مشاهده نمودهام. القطره، ج1، ص191